الشيخ باقر شريف القرشي ( مترجم : سيد حسين محفوظى اهوازى )

431

حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

( 1 ) و براى تأييد شهادتشان ، انگشتر او را كه در حال مستى از او گرفته بودند ، به عثمان دادند . عثمان خشمگين شد و برخاست و با دست خود سينه‌هايشان را عقب زد و با بدترين و سخت‌ترين سخنان با آنها روبه‌رو گرديد . ( 2 ) آنان سرگشته و رنجيده از پيش وى خارج شدند و نزد حضرت امير المؤمنين عليه السّلام روان گشتند و آن حضرت را از آنچه به آنها رسيده بود ، باخبر ساختند . امام به سوى عثمان رفت و به او فرمود : « شاهدان را راندى و حدود را معطل گرداندى ؟ » . عثمان آرام گرفت و از عواقب كارها ترسيد و روى به امام كرد و با صدايى آهسته گفت : نظر شما چيست ؟ ( 3 ) حضرت فرمود : « نظر من اين است كه دوستت را احضار نمايى ، پس اگر آنها روبه‌رو بر او گواهى دادند و وى دليلى اقامه نكند ، حد را بر او جارى سازى . . . » . ( 4 ) عثمان چاره‌اى جز قبول سخن امام نداشت ، پس نامه‌اى به وليد نوشت و او را احضار كرد . هنگامى كه نامهء عثمان به وليد رسيد ، به سوى مدينه حركت كرد وقتى نزد عثمان حاضر شد ، وى گواهان را احضار كرد و آنها بر او گواهى دادند و او هيچ دليلى اقامه نكرد و بدين ترتيب مستحق حد شد ، اما از ترس عثمان ، هيچ كس براى حد بر او ، از جاى برنخاست ، پس امام امير المؤمنين عليه السّلام برخاست و به وى نزديك شد . وليد امام را دشنام داد و گفت : اى صاحب كاستى و ظلم ! ( 5 ) عقيل به سوى او برخاست و دشنامش را پاسخ داد . وليد سعى كرد از نزد امام بگريزد ولى امام او را كشيد و بر زمين افكند و با شلاق به وى ضربه زد .